کنجد مامان و بابا مهدی
سلام کنجد مامان، این اولین مطلبی هست که برات مینویسم
دوست دارم وقتی بزرگ شدی و خوندی بدونی چقدر برای من و بابا مهدی عزیز هستی ، من و بابا مهدی لحظه شماری میکنیم که صورت ماهتو ببینیم
خیلی دوست دارم کنجد مامان
تو هدیه ماه رمضان برای من بودی چون تو این ماه بزرگ فهمیدم تو توی دلم نشستی
روز 19 ماه رمضون،صبح زود که بابا رفت سر کار وقتی بی بی چک گذاشتم دیدم خط دوم خیلی کمرنگ شد ولی چون دو دل بودم خیلی ذوق نکردم ظهر که بابا اومد بهش نشون دادم گفت توهم زدی اصلا خطی نیست از بس نگاش کردی کمرنگ دیدی،خلاصه خیلی حالم گرفته شد تصمیم گرفتم روزه هامو بگیرم تا اینکه رفتیم شهرستان خونه مامان جونت روز 21 ماه رمضون صبح که همه خواب بودن بی بی چک گذاشتم دیدم دو خط پر رنگ شد از خوشحالی اشک نو چشام جمع شد منتظر بودم بقیه از خواب بیدار بشن وقتی به بابایی گفتم خیلی خوشحال شد و گفت دیگه روزه نرو چون برای جوجمون ضرر داره تو آشپزخونه وقتی به مامان جونت گفتم از خوشحالی گریه افتاد و منو بوسید
همه خوشحال شدن مخصوصا عمه ،تصمیم گرفتیم به کسی نگیم (حتی مامانم)تا برم آزمایش وقتی مطمئن شدم بگم،چند روز بعد که آزمایشم مثبت بود به مامانم گفتم اونم خیلی خوشحال شد
دیروزم که سونو رفتم گفت صدای قلب و وضعیتت خوبه خیلی خوشحال شدم و خداروشکر کردم از این که کمتر از 3 ماه انتظار تو رو به ما داد
کنجد مامان: من و بابا مهدی عاشقتیم و خیلی دوست داریم


کنجد مامان و بابا مهدی
